موشهای برومند
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤  کلمات کلیدی:

یه سر به "موشنا" بزنید

"مدرسه موشها"ی خانوم برومند عزیز

 

پ ن : پرواز پنجره ای به "موشنا" داره.

توی لینکدونی پرواز


 
نفس های پروازم
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٤  کلمات کلیدی:

تعداد بازید کننده برای یک وبلاگ حکم نفس کشیدن را دارد

نفس های عمیق (خواننده های همیشگی)

نفس های مقطع و کوتاه (خواننده های گاه و گداری)

ولی وای از نفس های به شماره افتاده

که احتمالا به قطع تنفس منجر میشوند و برای قدرت دادن بهشان باید تنفس مصنوعی

بهشان داد.

حس تلخی ست که نفس های وبلاگ ت به شماره افتاده باشد.


 
تلخ و شیرین
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳  کلمات کلیدی:

"من دلم میخواد برگردم به کودکی"

دلم میخواد تجربه شیرین صبح ساعت 9 شبکه دو دیدن تو رخت خواب جلوی تلویزیون

رو دوباره تجربه کنم.

تنگ شده دلم چه کار کنم

میگیرد دلم وقتی اتفاقی دارم "رادیو روغن حبه انگور"گوش میدهم و یک دفعه موزیک

"قصه های مجید" و"خونه مادربزرگه"به گوشم میخورد و من را ساعت 11:30 شب در

21 سالگی پرتاب میکند به حس شیرین کودکی و غرق میکند در حس دل تنگی از نبود

معشوقه های کودکی م.

دل تنگ شوی برای زی زی گو لو آسی پاسی د را کو لا

مجید جان دلبندم

بستنی ها و خانوم بهار

دریا و ساحل وبرادرها و مروارید

شیرین و دایی و برادرها

ماتاتا

منگوله گوش میرزا

سیب خنده

بازآمد بوی ماه مهر بوی شادی های راه مدرسه,قرار بود با دخترخاله هام و دختر دایی

برویم برنامه ولی چون روپوش مدرسه م سبز بود نتونستم برم و خوب بقیه رفتن با

روپوش سرمه ای

زود میگذرد

خیلی زودتر از آنچه فکرش را میکنیم

میخواهم یادم باشد  باید یادم باشد "فردا اولین روز از بقیه عمر من ست"

بیایید خاطره بسازیم

خوب زندگی کنیم و 10 سال 20 سال بعد که خاطره های 20 ,30 سالگی مان را مرور

میکنیم ,حس نابی در انتظارمان باشد.

 

پ ن: شعری از حسین پناهی عزیز داشتم که در مورد کودکی بود ولی الان تو دسترسم

نیست."من دلم میخواد برگردم به کودکی"

پ ن:"رادیو روغن حبه انگور "را تازه پیدا کردم خیلی گوش ندادم .

 

نوستالژیک نوشت :

"تق و تق در   چک چک بارون

اون درو بازکن رسیده مهمون

زود بگو حالا دست کی بالا

بستنی ها بستنی ها صد باریکلا"

 

شب تون خوش :)


 
درخت انار مادربزرگ
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٢  کلمات کلیدی: زندگی

باید 24 ساعت را در خانه ی پدربزرگ باشی تا خاطراتت مرور شود

باید به طور کاملا اتفاقی یک شبانه روز در خانه پدربزرگ باشی تا وقتی که اینترنت و

وسایل شخصی و سرگرمی هایت کنارت نیستند تو روشهای بدون زندگی مدرن سرکردن

را تمرین کنی

و یکی از راه هایت باز کردن پنجره و تماشاباشد

دقیقه های زیادی را تماشا کنی

واز پنجره طبقه چهارم نگاه ت بیفتد به درخت اناری که مادر بزرگ اسطوره ای ات پرورانده

و حالا بازمانده ای ست از حیاط خانه دوطبقه ای که تو در آن برف بازی کردی,قهقه زدی,

به شمعدانیهاآب دادی و عطر گلها و خاک را باتمام وجودت بلعیدی ,به درخت گردویش 

چشم دوختی و حواست بوده که تا قبل از موقع آنها را نچینی, درزیر زمینی که هر سال

چندماهی دویاکریم در سبد بزرگی که بالای قفسه هابودزندگی میکردند و توبه تماشای

گاه وبیگاهشان عادت کرده بودی ,همان زیرزمینی که روی چهارپایه  چوبی مینشستی و

دایی برایت قصه امیر ارسلان نامدار میگفت و تو سراپاگوش درحال ضبط شان در حافظه.

یاد شب ها در بالکن بزرگ خانه زیر پشه بند خوابیدنت بیفتی.

یاد صدای دل نشین کسی بیفتی که کلمه کلمه حرفها و نگاهش در جانت است

یاد کسی که جایش در خانه پدربزرگ خالی ست و پر حسرت

باید در ذهنت در چوبی با شیشه های صورتی و سبز و آبی و زردش جلوی چشمانت

مجسم شودو تودر خیالت باز نقش فرشته ای را بزنی که صدای"الهی تصدقت شم"

گفتنهایش پشت در چوبی با شیشه های رنگی همیشه منتظرت بود

یاد او بیفتی و دلت از مرور قربان صدقه رفتن هایش غش رود و قلبت پراز حسرت شود

آری باید از پنجره طبقه چهارم درخت انار مادر بزرگ را ببینی و عطر خاطره مشامم ت را

پر کند.

پ ن :مادربزرگ مهربان اسطوره ای من برایت آرامش و رحمت را آرزو میکنم.

جایت خالی ست.

نرگس.س

 


 
چند خط موعظه
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

بس کن 

خیلی باید اعتماد به نفس ت بالا باشد که کارهایی را که خودت انجام میدهی ,بنشینی

و سخنرانی کنی که های و وای و اه و اه که مگر میشود کسی این طور رفتار کند و من

واقعا متاسفم برای هم چنین کسانی.

عزیزم یک نگاه به آینه کن لطفا (آینه برای شخصیتت نه چهره)

خیلی خوبه که اول یا بهتر بگویم همیشه عیب های خودمان را ببینیم و فکر اصلاح شان

باشیم(و البته قابل توجه خودم هم)

و یادمون باشه بدون اینکه با کفشهای دیگران راه رفته باشیم,ننشینیم و و قضاوت کنیم

آن هم با قیافه حق به جانب.

 

پ ن :مشغول تلفن


 
فولادنیستیم
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٩  کلمات کلیدی:

یه لحظه خودت رو بذار جای ما

به خدا فولاد نیستیم

میشکنیم

خرد میشیم


 
توده ی مسئولیت
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٧  کلمات کلیدی:

یه وقت هایی هست که زیاد خودبودن خیلی برات بد تموم میشه

یه وقتهایی هست که کنار اومدن با دیگران تو شرایط سختشون برات بد تموم میشه

یه وقتهایی هست که همراه و پشتیبان بودن دیگران برات بد تموم میشه

یه وقتهایی هست که همه جوره سرویس دادن و دراختیار بودن برات بد تموم میشه

یه وقتهایی هست که خوب بودن و مهربانی برای دیگران این سوء تفاهم رو ایجاد میکنه

که احمقی 

حالا من یه چیزی رو میگم که حرف یه وقتهایی نیست و باید حرف همیشه بمونه

این باید بمونه که نه عزیزم ساده بودن با احمق بودن فرق داره

نه عزیزم اگه یکی بهت کمک میکنه احمق نیست نه  این کار رو فقط تو دجله میندازه تا

تو بیابان ایزد بهش پس بده

ولی آقا و خانوم محترم تو هم بفهم که هرکسی و هر خانواده ای حقی داره

حق زندگی و شاد بودن

یادت باشه ریختن توده مسئولیت روی سر کسی روی سر خانواده ای آنها رو پژمرده

میکنه

یادت باشه چه خوبه هرکسی وظیفه خودش رو انجام بده

حق خودش رو ادا کنه

مواقعی که کاری از دستش برمیاد نپیچونه و فکر نکنه خیلی زرنگه

همین

همین دیگه

مهربانی و شرافت فراموش نشه

 

 

پ ن :هر جور میخواهید برداشت کنید فقط فراموش نکنید که انسانیت و مهربانی باید

پر رنگ بشه.

یه کم هم به فکر اطرافیان تون باشید شاید توده مسئولیت داره خسته شون میکنه.

 

شاد و پر انرژی باشید.


 
نور
ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٦  کلمات کلیدی:

دبیرستان که میرفتم ازاونجایی که سرویسم خیلی زودمی امد وساعت 6بایدسوارمیشدم همیشه پنج ونیم که مامان جونم 

بیدارم میکردن 

بعدغلبه به جاذبه به شدت قوی تخت خواب با سرتوی پنجره اتاقم بودم و 

به سرعت پرده رو کنارمیزدم وتو هوای تاریک روشن صبح چشم به تولد

خورشید میدوختم وثانیه های حرکت و طلوعش رو باجون ودل میدیدم

حالا تواین سالها یاخیلی زودترازوقت موعود یادیرتر بیدارم و فرصت دیدن

لحظه ی طلایی تولد خورشیدبرام کم پیش میاد

پ ن: خدای عزیزمهربان بخشنده بهترین هارابریمان رقم بزن وکمک مان کن

آمین

آخرین روزماه رمضان 93



 
جیر جیر ک
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٦  کلمات کلیدی:

یه جیرجیرک فعال و به شدت پیگیر از دیشب مهمون مون شده.

نمیدونم موقعیت دقیق ش کجاست

ولی ترکیب صدای جذابش با یه لیوان چای با هل و دارچین و خرما و سکوت بی نظیره.


 
ناب
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٥  کلمات کلیدی: زندگی

"                                       در نور آفتاب زندگی کن

                                             در آب دریا شنا کن

                                           و هوای وحشی رو بنوش

                                                                                                                       "

"امرسون"



 
این شود یک قانون برای مان
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٤  کلمات کلیدی:

                         توجه                                                    توجه

 

                        ""نوشتن ایده هایی که در ذهن داریم روی کاغذ""

 

این یه قانونه و باید اجرا بشه

 

زندگی تان پر بار و پر نور


 
نا امیدی ممنوع
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٤  کلمات کلیدی: زندگی

یک دایی به شدت دوست داشتنی و محترم

یک زندگی دو نفره بدون هیچ فرزندی

یک بیماری سخت (یک نوع سرطان)

یک دنیا عشق و دعا

معجزه

 

 

تقریبا ده روز بود (تقریبا)  که توی بیمارستان بستری بود و در حال مبارزه

روزهایی که بیماری شدت گرفته بود 

بی رمق و با چشمانی بسته روی تخت بخش مراقبت های ویژه

بیرون از اتاقش

کنفرانسی برای توصیف و قضاوت در مورد حالش و احتمال مرگ توسط نزدیک ترین افراد

به او و دوستان و آشنایانش

دکتر این موضوع را که اگر بخواهید میتوانید به خانه ببریدش را با همسرش درمیان گذاشته

گروهی در انتظار مرگ و در حال آماده سازی

که واقعیت است و باید باآن کنار آمد

تقسیم وظایف و برنامه ریزی برای انتقال و مراسم دیگر

اما چند نفری این حقیقت را میگویند که

یک جان من      یک جان تو      یک جان او   یک جان آنها     یک جان ایشان    دارند

ودلیلی برای لزوم مرگش نیست

و هر لحظه برای هرکدام از ما ممکن است اتفاق بیفتد

و مسئله ای است در اختیار خداوند دانا و بخشنده

 

اوهوم راست میگید

 

 

خوب

خدا را شکر که امروز وارد بخش شدند و حالشان عالی ست

خدا را شکر که از دو روز گذشته حالشان به شدت رو بهبود رفت و امروز عالی

خدا را شکر که دعا ها و آرزوهای کسانی که دوستش دارند به درگاه خدا قبول شد

خدا را شکر که تعداد زیادی تکان خوردند و باز ایمان به قدرت بی انتهای ایزد یکتاآوردند

 

 

بگذریم

فقط یک چیز

چه طور به خودمان اجازه میدهیم که به این آسانی در مورد مرگ سخن گوییم

چه طور به خودمان اجازه ناامیدی میدهیم 

 

بهتر نیست هر وقت که فکر پر از سیاهی

حرفی پر از نا امیدی گفته شد توی دهن خودمان بزنیم

 

نا امیدی ممنوع

لطفا

 

 

 

 


 
هزاررج بافتم
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳  کلمات کلیدی:

یه قهوه خوش عطر و گرم

گرم گرم

یه دفترشعرعاشقانه

عاشقانه عاشفانه

دوتا صندلی چوبی با یه میز گرد کوچک

تابستان 

تابستان داغ

یک برف سنگین سفید

سفید سفید 

پاک پاک

ریزش بلورهای یخی سفید جادویی

دردل تابستان

من و یک عاشقانه

قهوه ام تلخ تلخ ست

قلم و کاغذدر دستم

و هزاررج عاشقانه

عاشقانه بافته م


 
آرام شدم کمی
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢  کلمات کلیدی:

آرام شدم

آرام شدم از شنیدن شباهت هامان

آرام شدم از شناختن بیشترت

آرام شدم از کشف راه های درخشیدنت

آرام شدم از دانستن مسیر درخشیدن

 

 

 

 


 
بازنده ای در حال بافتن رویا
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢  کلمات کلیدی:

میدانی چیست؟

میدانی؟

چه بخواهی    چه نخواهی

چه بخواهم    چه نخواهم

همیشه

همیشه تو برنده ای

و

من باز هم همان  بازنده

میدانی؟

نه

نمیدانی

میدانم که تو حتی نمیدانی که ......

.....

هیچ

..

تو با ندانسته هایت همه چیزهای دیگر به جز من را بشناس و بدان و بفهم

و

من باز هم در خیالم

نقشه ی برنده شدنت را میکشم

و

عاشقانه میبافم

چرا؟!

چرا که چاره ای نیست

فراموش کردی

که

چه بخواهی یا نه

چه بخواهم یا نه

تو برنده ای

و من

باید طرح دیگری برای برد تو بریزم

چرا که میدرخشی

چراکه برنده ای

و من

فقط

بازنده ای در حال بافتن رویا

.

.

.

.

.