رنگ حقیقت ..
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳٠  کلمات کلیدی:

من تو را شبی خواب دیدم

قبل از آن خواب هرگز آنگونه ندیده بودمت

می درخشیدی مثل همیشه

کنارم بودی شانه به شانه

میشناختمت

نمیشناختیم

راه میرفتی و کنارت قدم میزدم

می درخشیدی و می درخشیدم

نمیشناختی اما میفهمیدی

پاک بودی مثل همیشه

مثل همیشه ای که فقط در خیالم بود و آن شب هم در خوابم

باید خواب و خیال م رنگ حقیقت بگیرد

درخشان همیشگی

راد مرد پاک همیشه درخشان من

 

 


 
 
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧  کلمات کلیدی:

دوستان عزیزی که به پرواز سر میزنید,

لطف کنید و اگر مطلبی از بال آرزوها را خواندید به من اطلاع دهید.

حتی اگر مورد پسندتان نیست در قسمت نظرات بنویسید"خوانده شد"

برایم مهم ست که بدانم مطالب را میخوانید یا نه ,نظرات تان مهم ست .

سپاس از شما :)

روزتان غرق نور و شادی

#####################################################

***********************************************************

 


 
 
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦  کلمات کلیدی: زندگی

میخواهم بسازم,

نمیشود.

میسازم,

ویران میشود.

اما,

اما من میدانم که روزی دنیایم غرق نور و سرور میشود.

                

 

 

                           "   خدای بزرگ و بخشنده ی من کمک مان کن   "


 
امید دارم
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦  کلمات کلیدی:

--------------------------------------------------------------------------------------------------

درون آیینه ایم غبار آلود ست

غباری از ترس و اندوه

اما

برمیخیزم

امید دارم

میدانم دستی غبارها را خواهد برد

-------------------------------------------------------------------------------------------------

امیدتان پایدار


 
جمله های مجله
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٤  کلمات کلیدی:

پارسال تابستان که با مینا رفتیم دانشگاهش برای انجام یک سری از کارهاش ,وقتی

مینا مشغول بود ,من هم یک ساعتی توی دانشگاه ش گشتم و در کتابخانه 

مشغول برانداز کردن مجله ها بودم و خوب یک سری جمله یاداشت کردم و بعد که مینا

کارهاش را انجام داد رفتیم و در ده ونک و باغ ایرانی گشتی زدیم .

خوب,

جمله های مجله در ادامه مطلب ست ,دوست داشتید بخوانید.

 


 
رنگ خاموش
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٢  کلمات کلیدی:

 "دیرگاهی ست در این تنهایی

                           رنگ خاموشی در طرح لب است

                                                       بانگی از دور مرا میخواند

                                                                                لیک پاهایم در قیر شب است"

    

 

"سهراب سپهری"


 
بدون مخاطب .....
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۱  کلمات کلیدی:

من مگر چه میخواهم؟!

فقط یک میز چوبی کوچک و دوصندلی و یک باغ سبز و پر لاله و یک چشمه زلال آب و یک

دنیا کتاب و دوفنجان چای و تو که برایم مینویسی و من که فقط محو م  غرقم

میدانی چیست ؟!

من حتی سطرهای بالا را هم نمیخواهم, فقط میخواهم باشی و پشت میز کارت

مغرور و پاک گرم کارت باشی و من هم غرق تماشایت بعد که لحظه ای ناخواسته نگاهم

میکنی ,من در همان ثانیه ها غرق سیاهی چشمانت شوم و آرزو کنم که تو آرزویم کنی

رادمرد همیشه درخشان من

 

 

 




 
آرام تر از آهو/بی باک تر از شیر
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۱  کلمات کلیدی:

      " هربار که تسلیمم در کارگه تقدیر

                                                              آرام تر از آهو بی باک ترم از شیر

               هربار که میکوشم در کار کنم تدبیر

                                                                     رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر "

"مولانا"

 

پ ن :برای حمایت از جشنواره مجازی کتابخوانی بنر جشنواره رادر وبلاگتان نصب کنید یا

حداقل جشنواره را معرفی کنید.


 
سومین جشنواره مجازی کتابخوانی
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٠  کلمات کلیدی:

---------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------

یک خبر عالی:

"سومین جشنواره مجازی کتابخوانی" آغاز شد.

----------------------------------------------------------------------------------------------

فکر میکنم  تقریبا ده روز پیش بود که اتفاقی داشتم عکسهای دوره دوم جشنواره را

میدیم وحسرت نرفتن به مراسم ش را داشتم تا اینکه فهمیدم سومین دوره ش هم

قرارست برگزارشود.

از مهمانان اختامیه پارسال خانم عرفان نظر اهاری, آقایان  امیرعلی نبویان ,منصور

ضابطیان, هوشنگ مرادی کرمانی بودند.

---------------------------------------------------------------------------------------------

گوشه سمت راست و بالای پرواز بنر جشنواره را گذاشته ام .

وقتی کلیک میکنید و به سایت جشنواره وارد میشویددرقسمت"آغازسومین دوره از

جشنواره مجازی کتابخوانی"روی لینکی که بارنگ بنفش ست کلیک کنید تابه سایت

سومین دوره وارد شوید.

در ضمن لینکی برای دیدن عکسهای جشنواره نیز قرار داده شده.

--------------------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------------------

شاد و پرانرژی باشید

:)

**********************************************************


 
پنجره به "ماه هفت شب"
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦  کلمات کلیدی:

نوشته های خانم رهنما را دوست دارم.

پرواز هم از الان یک پنجره به "ماه هفت شب" دارد.


 
مرد مهربان تنها رفت .
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦  کلمات کلیدی:

/دایی من نبود/

مردی مهربان

دایی دوست داشتنی

رفت

تنها بود

تنهایی را بیشتر حس کردم........

یاد موقعی افتادم که مامان و بابا سفر بودند و من و مهدی تنها و دایی زنگ زده بود که 

دعوتمان کند و میگفت که "نرگس بابا میای یه 24 ساعت دختر من بشی"

مهربان بود.

دوسالی درگیر بیماری بود و تقریبا دوماه در بیمارستان بستری بودو تقریبا سی روزی

در خانه بود.

فرزندی نداشت و همسرش هم .....

وهمسرش هم در این روزها خودی نشان داد و عزت خود را از دست داد.

چطور؟

از تلاش برای اثر انگشت گرفتن برای وکالت و گرفتن اموالش بماند تا گرفتن امضا در 

زمانی که میخواستند به خانه بیاورندش,آن هم درحالتی که مرد مهربان بیمار بود و

درد میکشید و در حیاط خانه امضا گرفتند که "ثبت با سند برابر است"

تا دیروز که دایی مهربان رفت و وقتی تن ش هنوز گرم بود,رفتند و ماشینش رابردند و

دو ساعت بعد از رفتن آمبولانس همسرش و برادرش رفتند و اموال را به نام زدند که مبادا

فردا که شناسنامه اش باطل شود اموال از دست رود .....

ومن در بین این اتفاقات به انسانیت و شرافت فکر میکنم که اثری از آن در این خانه و

افراد نیست .

من به پنجاه سال زندگی مشترکشان فکر میکنم.

به روزهایی که همسرش بیمار بود و دایی مهربان پرستاری اش را میکرد.

به روزهایی که همراهش بود و تلاش برای راحتی اش را فراهم میکرد.

من به شرافت فکرمیکنم.

به موقعیت های سخت فکرمیکنم که انسانها خودشان را نشان میدهند.

و من به ارزش ها فکر میکنم و به مرد مهربانی که رفت و روزهای آخر از نامهربانی های

اطرافیانش زجر میکشید.

وقتی از خانه میبردنش خداحافظ گفتم و برایش اشک ریختم شاید جای دختری که هرگز

نداشت.

برایش اشک ریختم و حس کردم که چه قدر تنهاست.

و برایش دعا کردم .

برایش از خدا آمرزش و مغفرت خواستم .

راستی دایی همیشه باید چای کم رنگ مینوشید.

 


 
مگر غیر تو کی پناهمان است
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢  کلمات کلیدی:

خدای عزیزم کمک مان کن

خدای بزرگ و بخشنده مان کمک مان کن

ایزد یکتای من همیشه همراهمان باش

ایزد بخشنده مان مواظب مان باش

خدایا

مگر غیر تو کی پناهمان است

خدایا

اجازه نده که حتی لحظه ای از تو دور شویم

آمین


 
با دختری دوست شو که......
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۸  کلمات کلیدی:

پارگراف فارسی :با دختری دوست شو که کتاب بخواند .......

متن فوق العاده ای از متمم

 

پرواز و یک پنجره به محل توسعه ی مهارتهای من

 

در قسمت لینکستان روی "محل توسعه ی مهارتهای من(متمم) "کلیک کنید.

 




 
مرکز توسعه ی مهارتهای فردی
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۸  کلمات کلیدی:

این را بخونید

عالیه

psdc.persianblog.ir/post/139


 
غریبه؟ آشنا ؟
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۸  کلمات کلیدی: زندگی

تو هر دوره ای آدم یک سری حس جدید رو تجربه میکند.

تو هر دوره ای به لطف تکنولوژی یا هر پیشرفت دیگری,تو قادر به لمس حسهای جدیدی

میشوی.

مثلا؟!

مثلا اینکه دوستت تو را به یک گروه وایبری دعوت میکند و خوب توهم هیچ کدام  را

نمیشناسی و فقط عکس شان را میبینی.

بعد,

یک روز که خسته از دانشگاه برمیگردی و در ایستگاه اتوبوس منتظری,یک دفعه با کسی

چشم در چشم میشوی و به نظرت آشناست ولی دقیقا نمیدانی از کجا و بعد

از کمی فکر دوهزاری ات جا میافتد که فکر کنم تو گروه وایبری بود.

حالا این شخص آشناست یا غریبه??!!

یا مثلا یک وبلاگ پیدا کرده ای و قلم نویسنده ش را دوست داری و نویسنده هم عکسی

از خودش درپروفایلش گذاشته.

بعد,

یک روز که داری تو اینترنت چرخ میزنی(!) و یک دفعه لینکی را میبینی که مربوط  به

جشنی ست که پارسال تابستان برگزار شد و تو هم دعوت بودی و از شانس عالی ت

نتونستی بروی و دلت کلی سوخته بود و بادیدن لینک ,وسوسه دیدن دوباره عکسهای

جشن به دلت میافتد و کلیک میکنی و همینطور که عکسها لود میشوند , میان جمعیت

کسی را میبینی که به نظرت آشناست و یک دفعه باخودت میگویی"این همون دختره س

که وبلاگ ش رو میخونم" و خوب باز هم برات جالبه.

 

جالبه :)

 

روزتان به خیر و پر از شادی:))


 
هیس
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٦  کلمات کلیدی:

هیس

از آوردن نامت بر زبانم میترسم

میترسم از چشمانم

میترسم از چشمانم که مملو از پاکی توست 

آوردن نام تو هم مرا پر از درخشش میکند

هیس

حتی اسمت را به زبانم نمی آورم

رادمرد همیشه پاک من


 
اپیزود سوم:برگشت از مشهد
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥  کلمات کلیدی:

چهارشنبه صبح حرکت کردیم به سمت تهران ازخراسان شمالی از قوچان و بجنوردو.....

ناهار را در درکش خوردیم ,یک روستاست بعد از آشخانه ,البته ما داخل روستا نرفتیم و

کنار جاده ای که به روستا میرفت ناهار راآماده کردیم ,جای راحتی بود آبی روان بودو

هوای خوبی هم داشت.ناهار راکه خوردیم به مسیر ادامه دادیم و خوب این دفعه جاده

سبزتربود و خوش آب وهواتر.

در مسیر همینطورکه به استان گلستان نزدیک میشودید مناظر عالی تر میشود و شما

شانس دیدن باغ هایی را روی تپه دارید که احتمالا کشت دیم ند و بابا هم میگفت که

تو سفری که به آلمان داشت از این سبک باغها البته باکاشتی منظم تر دیده بود.

باغهای انگوری با موهای ردیف و منظم روی تپه.

مسیر فوق العادست.سبز سبز .جاهایی درختها درهم تنیدند و تقریبا مثل یک تونل سبز

شدند و من و مامان هم کلی ذوق کردیم.

از علی آباد گذشتیم و به گرگان رسیدیم و از انجایی که تعریف ناهارخوران را خیلی

شنیده بودیم ,شب ناهارخوران ماندیم.هوا خنک بود و خیلی ها پیاده روی میکردند.

موقع شام هم یک خانواده ی ترکمن کنارمان بودند.شب هم کمپ زدیم دوباره.کنار دیگر

همسایه های چادرنشینمان.

صبح هم که خواستیم بساط صبحانه را آماده کنیم متوجه شدیم که سوپرمارکتها

بسته ند و بعد کسب اطلاعات به سمت روستای زیارت برای کاسب شدن نان تازه ی

سنتی رفتیم.

روستای زیارت تقریبا 7 کیلومتر با ناهارخوران فاصله دارد.

ما نان سنتی را از نانوایی که برای زن و شوهری بود خریدیم ,خانم خمیررا آماده میکردو

آقا هم درتنور میگذاشت البته ناگفته نماند که محلی ها بازنبیل می ایندو این لطف خانم

بود که سه عدد نان را به ما داد.داغ داغ به شدت داغ.

در روستا تابلویی بود که نشان میداد در 3کیلومتری روستا آبشار ست. ماهم خواستیم

برویم که خوب مسیر خاکی و نامناسب که فقط به کار جیپ هاو لاندیورهای خودشان

می امد ما را ازتجربه کردن آبشار دور کرد و مجبور به بازگشت شدیم و صبحانه را در

مسیرزیبایی که  متصل کننده ی روستای زیارت و ناهارخوران بود,در دل جنگل به همراه

صدای عالی پرندگان میل کردیم و البته آق داداشم یک دوست هم پیداکرد.

یک پرنده که متاسفانه یا خوشبختانه گول صدایی راخورده بود که برادرم با یک تکه نایلون

تقلید میکردو پرنده هم بایکی از اعضای خانواده ش اشتباه گرفته بود.

دیگر بماند ذوق خانواده هایی که اطراف مان بودند و محو زیبایی صدای پرنده ی نایلونی.

مقصد بعدی بندر ترکمن بود. شهری با مردمان مهربان,زنانی در لباسهای رنگارنگ بلند

 و روسری های بزرگ ترکمن بر سر.

من خیلی ذوق دیدن اسکله داشتم ولی خوب ما به بخش مربوط به شنارفتیم.

ورودی ش 1000تومان است و یک منطقه ای مناسب شنا.ساحلش متفاوت آن بخشهای

بود که من در مازندران دیده بودم.ساحل گیاه داشت و بخش اسکله مانندی بودکه با

عبور ازآن به قسمت شنا میرسیدیدو وقتی درحال گذشتن از پل هستید میتوانیند ماهی

هایی را ببینید که احتمالا مارماهی اند ولی مطمئن نیستم.

از روی پل هم میتوانید جزیزه ای راببینید.جزیره آشوراده که من ازآقایی که آنجامسئول

بودند دراباره اش پرسیدم وگفت که مردم قبلاآنجابوده اند و جزیره را سیل گرفته و به اینجا

آمده ند و اکنون شیلات درآنجاست و مرکز خاویار ست.

بعداز بندر ترکمن ,بندرگز است وبعد هم ساری .ما ناهار رادریکی ازرستورانهای ساری

بودیم.هوا به شدت گرم بود و ماهم تصمیم که زودتر برگردیم.

درادامه راه هم کلی ترافیک داشتیم .حدود دوساعت.

و در آخر هم که تهران و خانه :)


 
اپیزود دوم:سه روز در مشهد
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥  کلمات کلیدی:

مشهد که بودیم غیراز رفتن به حرم  عزیزو خرید زعفران وهل و گل گاوزبان و نشاسته که 

خوب طبق روال هم هست من یک تجربه ی دیگر هم داشتم و آن هم رفتن به کلاس

زبانم بود آن هم درمشهد

خوب ازآنجایی که موسسه م را دوست دارم و آنها هم امکان انتقال و مهمان شدن

گذاشتن من هم گفتم که چه خوب و هم فال و هم تماشا

رفتم کلاس

موسسه درمنطقه ی خوب مشهد بود و برای من که همیشه مناطق اطراف حرم را دیده

بودم تجربه ی خوبی بود و تمیزی و نظم آن منطقه کلی نظرم را تغییر داد

گرچه کیفیت آموزشی شعبه مشهد به پای تهران نمیرسیدولی خوب بازم خوب بود.

در حرم هم که بودیم خوب هرروز طلوع و غروب خورشید نقاره خانه ها میزنند و من هم

نمیدونستم که این رسم از کجاست این شد که از یکی از خادم ها پرسیدم و بهم توضیح

داد که این رسم از زمان صفویه بوده و وقتی که شاه عباس وارد میشدند به افتخارشان

میزدند و بعدها شاه این رسم را تقدیم امام رضا میکنند و از آن زمانها سرنا و کرنامیزنند

در دونوبت طلوع و غروب خورشید که نمادی از آگاهی از گذشتن وقت نماز هم هست و

گفت که در محرم نمیزنند و ماه رمضان هم برای بیداری سحر مینوازند.

و لی مسئله غیرقابل تحملی که میتواند برایت پیش آید این ست که وقتی با یک صورت

کاملا بدون آرایش و درحالی که موهایت را کاملا پوشانده ای و خوب امام رضا هم بهت

اجازه دادند که بروی برای عرض ارادت ,آن وقت خانم های سرتاپامشکی پرادعا رد شوندو

بهت تذکر دهند که حجابت را رعایت کن و تو هم یاد آن خانم های چادرری بیفتی که

با چشمهای آرایش شده و لاک و کیف کتابی جلوی ایوان طلا با ژست عکس میگیرندو

خوب اسمش با حجاب است ,بعدبروی به خانم های سرتاپامشکی بگویی که ........

 

من معنی حجاب را اینطور میدانم که جلب توجه نکنی وصادق باشی

برای همین همان مانتوی گشاد سر زانو و پیدابودن کمی از موهایم و صورت ساده

را ترجیح میدهم به پوشیدن چادر و صورت پر آرایش

پ ن: قصد توهین نداشتم و ندارم و نخواهم داشت. 


 
اپیزود اول:رفت به مشهد
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢  کلمات کلیدی: سفر ، زندگی

ظهر شنبه  شروع به حرکت کردیم و از آنجایی که مسیر سمنان و.....مدنظرمان بود

به سمت افسریه و خاوران شهر و.....رفتیم.

در راه از گرمسار هم عبور کردیم که خوب کوهای متفاوتش میتواند جذاب باشد

ما ناهار را در گرمسار خوردیم و مقصد بعدی سمنان و با توجه به تعریفهای جذابی که از

شهرمیرزاد شنیده بودیم تصمیم گرفتیم سری به آنجا بزنیم.

مهدیشهر و شهر میرزاد هر دو در حدودا 25 کیلومتری سمنان اند و هر دو پر از سبزی و آب

و مطمئن باشید که ارزش یک بار رفتن را حتما دارد گرچه ما که مایل به تجربه چندباره اش هستیم.

مامان خانوم من شنیده بود که شهرمیرزاد آبشار زیبایی دارد که به رنگ سرخ دیده

میشودو البته ما نتونستیم پیدا کنیم و فقط کنار چشمه ای که جاری بود نشستیم و

چای و خربزه ای خوردیم.

 از آنجایی که گچ سمنان معروف است شما در جاده خاک سفید هم میبینید و البته

کوههای خوش رنگی بعضی صورتی و گلبهی ند.

مقصد بعدی هم دامغان بود که خوب ما فقط به خریدن پسته قنائت کردیم و دیگه به

چشمه علی که تو فاصله حدودا25 کیلومتری آن بود نرفتیم چراکه رفت و برگشت

کلی وقت میگرفت و ما قصد داشتیم شب در شاهرود باشیم.

درمسیر هم شما کلی درخت پسته میبینید.

شاهرود شهر زیبایی ست و سبز و خنک.

ما شب در پارکی که مخصوص اسکان خانواده ها بود و پلیس هم مثلا نظارت میکرد

توی چادر خوابیدیم و صبح هم بعد از صبحانه به سبزوار و بعد نیشابور رفتیم

در نیشابور هم شما میتوانید از آرامگاه عطار و خیام و استادکمال الملک دیدن کنید

ما ناهار را در رستوران اعیانی بودیم رستوران خوب و تمیزی بود و غذای با کیفیتی

هم داشت و دسترسی به اینترنت هم داشت و بعد صرف ناهار حرکت کردیم و البته

در جاده در کنار آبی که روان بود و به باغها میرفت نشستیم و پایی به آب زدیم و میوه  و

چای خوردیم.

و بعد هم که به مشهد عزیز رسیدیم و چند ساعتی وقت صرف پیداکردن هتل مناسب

که البته بهتره که یا هتل را از قبل رزو کنید یا با تور سفر کنید.

چراکه پیدا کردن یک هتل خوب واقعا مشکل ست.

بعد از سه شب اقامت در مشهد صبح چهارشنبه حرکت کردیم به سمت تهران و از

خراسان شمالی و استان گلستان و.... جاذبه های سبز

پ ن :مینویسم درباره ش

 

همین

زندگی تان پر از نور و امید

:)

 


 
سفر
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢  کلمات کلیدی: سفر ، محیط زیست

یک سفر یک هفته ای با ماشین فرصتهای خوبی برایت فراهم میکند

تجربه ی دیدن خاک سفید و کوه صورتی و لذت شب در چادر در حلقه ای از درختان بالابلند

خوابیدن و لذت خوردن صبحانه در طبیعت با چاشنی صدای دلنشین پرندگان که کمتر توی

شهرها یا حداقل تهران قادر به شنیدنشان هستیم, شوق دیدن پوشش گیاهی مختلف

شوق دیدن زنان و مردانی در لباسهایی متفاوت با تو.

لذت اینکه پاچه های شلوارت را بالا بزنی و به پاهایت اجازه لمس سنگهادر میان

نوازشهای آب زلال را دهی.

آری

همه ی شان را میتوان در یک سفر یک هفته ای به مشهد تجربه کرد

رفت از گرمسار-ایوان کی-سمنان-دامغان-شاهرود-سبزوار-نیشابور-مشهد

برگشت چناران-قوچان-قاروج-شیروان-بجنورد-آشخانه-چمن بید-کالیگش-مینودشت-

آزادشهر-دلند-علی آباد-گرگان-بندر ترکمن-بندر گز-گلوگاه-بهشر-ساری-قایم شهرو.....

 

پ ن :احتمالا روزهای آینده چیزهای بیشتری از این سفر مینویسم

چراکه تجربه رفتن به مشهد با هواپیما و قطار را داشتم و سفر باماشین پرازجذابیت بود


 
چکاپ کن
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢  کلمات کلیدی:

حواسم باشه

حواسمون باشه

شهریور امده

آخرین ماه تابستان عزیز

برنامه ها و حال و روزمون رو یه چکاپ کنیم ببینیم کجای کاریم




 
مارک زدگی
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢  کلمات کلیدی:

فقط کافیه روی لباسی که با شک تو مغازه براندازش میکردی  زده باشه ساخته شده در

ترکیه.تا شک ت به شوق تبدیل بشه و به حساب خودت جنس خوبی رو بخری

فقط کافیه طعمی که تست کردی و به نظرت خیلی فوق العاده نبوده اسم برند معروفی

رو یدک بکشه و تو هم سبد خریدت روپرکنی از محصولات دیگه ش.

فقط کافیه کفشی که پا ت کردی و هم چین هم به دلت نشسته از یه کمپانی معروف

باشه و تو که فهمیدی ترغیب بشی که کیفش رو هم باهاش ست کنی.

ست ورزشی دلربایی که تو قیمت ش موندی ولی ترجیح میدی بخریش.

اینها همه نشان از مارک زدگی مان دارد.

نه اشتباه نشه من هم ترجیح میدم جنس باکیفیت و طراحی عالی روبخرم

فقط حرفم اینه که خیلی وقتها شده که مارک و برند چشممون رو میبنده وخوب شاید

اون وقت تو تشخیص کیفیت یابهتربگم تو تشخیص اینکه این همونیه که من میخوام یا

نه دچار مشکل بشیم.

بهتره بدون توجه به برند و مارک اول تکلیف مون رو با جنسی که میخواهیم مشخص

کنیم و ببینیم که واقعا قصد خریدش رو داریم یا نه.

تمام