دوشنبه ی پر مهر
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۳۱  کلمات کلیدی: انسانیت

رفتن به اسایشگاه کهریزک

گپ زدن با مادر بزرگ های مهربان و پر درد

غیرقابل درک بودن این موضوع که چه طور بعضی پدرمادرشون رو آسایشگاه گذاشته بودند

در حالی که بعضی ازآنها کاملا هوشیار بودند و متوجه این که بچه هاشون آنها را رهاکرده

بودند

دیدن اشکها شون

شنیدن دردهاشون

دل تنگی هاشون برای خونه

برای دور هم بودن

برای خوردن یه استکان چای و نشستن روی فرش و گپ زدن

وقتی تو محیط اسایشگاه با دوستانم و مادر بزرگ مهربونی به نام ستاره خانوم که

دوستم توی سر زدن هاش به کهریزک باهاشون آشنا شده بود  قدم میزدیم

به این فکر میکردم که چه قدر تلخه که بعد سالها وقت صرف کردن برای فرزندانت

وقتی که ناتوان شدی آنها به بهانه کار و کمبود وقت تو رو از خونه ت جدا کنند و توی

آسایشگاه رها....

پ ن: همیشه خیلی کارها هست که دوست داری انجامش بدی

توی ذهنت بهش فکر میکنی

و احساس میکنی که باانجامش کمی احساس انسان بودن پیدا میکنی

ولی نمیدونی که از کجا شروع کی

ولی توی همین زمانهاست که کم کم مسیرها خودشون رو نشون میدن و تو توی کار

قرار میگیری و یه استارتی برات زده میشه

خدای عزیزم کمکمون کن

:)