نا امیدی ممنوع
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٤  کلمات کلیدی: زندگی

یک دایی به شدت دوست داشتنی و محترم

یک زندگی دو نفره بدون هیچ فرزندی

یک بیماری سخت (یک نوع سرطان)

یک دنیا عشق و دعا

معجزه

 

 

تقریبا ده روز بود (تقریبا)  که توی بیمارستان بستری بود و در حال مبارزه

روزهایی که بیماری شدت گرفته بود 

بی رمق و با چشمانی بسته روی تخت بخش مراقبت های ویژه

بیرون از اتاقش

کنفرانسی برای توصیف و قضاوت در مورد حالش و احتمال مرگ توسط نزدیک ترین افراد

به او و دوستان و آشنایانش

دکتر این موضوع را که اگر بخواهید میتوانید به خانه ببریدش را با همسرش درمیان گذاشته

گروهی در انتظار مرگ و در حال آماده سازی

که واقعیت است و باید باآن کنار آمد

تقسیم وظایف و برنامه ریزی برای انتقال و مراسم دیگر

اما چند نفری این حقیقت را میگویند که

یک جان من      یک جان تو      یک جان او   یک جان آنها     یک جان ایشان    دارند

ودلیلی برای لزوم مرگش نیست

و هر لحظه برای هرکدام از ما ممکن است اتفاق بیفتد

و مسئله ای است در اختیار خداوند دانا و بخشنده

 

اوهوم راست میگید

 

 

خوب

خدا را شکر که امروز وارد بخش شدند و حالشان عالی ست

خدا را شکر که از دو روز گذشته حالشان به شدت رو بهبود رفت و امروز عالی

خدا را شکر که دعا ها و آرزوهای کسانی که دوستش دارند به درگاه خدا قبول شد

خدا را شکر که تعداد زیادی تکان خوردند و باز ایمان به قدرت بی انتهای ایزد یکتاآوردند

 

 

بگذریم

فقط یک چیز

چه طور به خودمان اجازه میدهیم که به این آسانی در مورد مرگ سخن گوییم

چه طور به خودمان اجازه ناامیدی میدهیم 

 

بهتر نیست هر وقت که فکر پر از سیاهی

حرفی پر از نا امیدی گفته شد توی دهن خودمان بزنیم

 

نا امیدی ممنوع

لطفا