مرد مهربان تنها رفت .
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦  کلمات کلیدی:

/دایی من نبود/

مردی مهربان

دایی دوست داشتنی

رفت

تنها بود

تنهایی را بیشتر حس کردم........

یاد موقعی افتادم که مامان و بابا سفر بودند و من و مهدی تنها و دایی زنگ زده بود که 

دعوتمان کند و میگفت که "نرگس بابا میای یه 24 ساعت دختر من بشی"

مهربان بود.

دوسالی درگیر بیماری بود و تقریبا دوماه در بیمارستان بستری بودو تقریبا سی روزی

در خانه بود.

فرزندی نداشت و همسرش هم .....

وهمسرش هم در این روزها خودی نشان داد و عزت خود را از دست داد.

چطور؟

از تلاش برای اثر انگشت گرفتن برای وکالت و گرفتن اموالش بماند تا گرفتن امضا در 

زمانی که میخواستند به خانه بیاورندش,آن هم درحالتی که مرد مهربان بیمار بود و

درد میکشید و در حیاط خانه امضا گرفتند که "ثبت با سند برابر است"

تا دیروز که دایی مهربان رفت و وقتی تن ش هنوز گرم بود,رفتند و ماشینش رابردند و

دو ساعت بعد از رفتن آمبولانس همسرش و برادرش رفتند و اموال را به نام زدند که مبادا

فردا که شناسنامه اش باطل شود اموال از دست رود .....

ومن در بین این اتفاقات به انسانیت و شرافت فکر میکنم که اثری از آن در این خانه و

افراد نیست .

من به پنجاه سال زندگی مشترکشان فکر میکنم.

به روزهایی که همسرش بیمار بود و دایی مهربان پرستاری اش را میکرد.

به روزهایی که همراهش بود و تلاش برای راحتی اش را فراهم میکرد.

من به شرافت فکرمیکنم.

به موقعیت های سخت فکرمیکنم که انسانها خودشان را نشان میدهند.

و من به ارزش ها فکر میکنم و به مرد مهربانی که رفت و روزهای آخر از نامهربانی های

اطرافیانش زجر میکشید.

وقتی از خانه میبردنش خداحافظ گفتم و برایش اشک ریختم شاید جای دختری که هرگز

نداشت.

برایش اشک ریختم و حس کردم که چه قدر تنهاست.

و برایش دعا کردم .

برایش از خدا آمرزش و مغفرت خواستم .

راستی دایی همیشه باید چای کم رنگ مینوشید.